دی ۳, ۱۳۹۴

یادداشت وحید احمدی آرا برای دکتر فیاض زاهد/ کاریزما…نه کاندیدا

photo_2015-12-24_09-45-13

اگر بخواهم افرادی  که در زندگی من تاثیر خاصی داشتند را فهرست کنم قطعا نام دکتر فیاض زاهد در زمره ی نخستین افرادصدر لیست قرار می گیرد.
اخرین باری که مفصل دیدمش ، درایوان ویلایش ، نتبوکش را وا کرد ، باران بارید و با موسیقی نتهای امواج برای من و بهراد بخشهایی از رمان در حال نگارش اش را خواند.
رمانی که به جرات معتقدم بخشی از زندگی اش بود ، از آنچه او و هم نسلان اش زیسته بودند.
او خواند و من ناخودآگاه دانشجوی ترم دوم شدم .به ۷۶ برگشتم و وحید احمدی آرایی شدم که دوستش داشتم و دارم .به سبک کلاسهای درس دکتر زاهد ، کلاس که چه عرض کنم ، تریبون آزاد ، بی محابا از تاثیر رمانش بر من سخن راندم.
کنار او من همیشه وحید دانشجوام…وحیدی که دلم همیشه برای اش تنگ است.
فیاض زاهد بیش از آنکه برای من یک چهره ی سیاسی باشد ، یک آموزگار است ،بیش از آنکه یک روزنامه نگارباشد ، یک سخنور است …چنانچه همیشه بیش از آنکه نوشته هایش را بخوانم، دوست داشتم برای ام سخن بگوید.
او بیش از انکه یک سیاستمدار باشد ، برای من یک معلم اخلاق است و خدا می داند علیرغم غصه ها و قصه هایی که از رای نیاوردن اش در سال ۷۸ بر نسل من و دیگر شاگردان اش گذشت ،ته دلمان ، حتا شاید ته دل خودش ، این بود که چه خوب شد درآن سال راهی مجلس نشد ، چرا که قطعا دکتر زاهدی که امروز می شناسیم اش نبود …حتا اگر وزیر بود و حتا اگر سفیر …
چرا که این جمله به نقل از خود او همیشه در خاطرم است که: یک دوست صاحب منصب ، یک دوست از دست رفته است!
نسلی که در کنار او بود و در مکتب اخلاقی مجموعه ی یاران اش پرورش یافته بود گرچه اکنون نیز همچنان بی منصب و بی جایگاه رسمی سیاسی است اما به جرات هر کدامشان در هرجای ایران و حتا دنیا هستند بی تردید از بزرگان و تاثیرگذاران دایره ی اطرافیانشان هستند.
امروز، دکتر فیاض زاهد علیرغم نا امیدیهای یاران اش، و بی توجه به  بی مهری هایی که بر او و دوستان اش رفت ، شناسنامه اش رابرداشت و راهی وزارت کشور شد تا برای انتخابات مجلس پایتخت نام نویسی کند .مانند روزی که شناسنامه اش را برداشت واز شهر بارانی که ۵۴۰۰۰ رای را به نام او ثبت کرده بود راهی تهران شد…
تا سرنوشت دیگری بسازد…
او گرچه اکنون کاندیداست اما برای من و نسلی از دوستانم کاریزماست…کاریزمایی که از انتقادات تندو تیز ما برنیاشفت …بی پروایی و جسارت را در ما سرکوب نکرد و …اینگونه است که همیشه و هنوز ، وقتی کنار او که می نشینم وحیدی میشوم که دوست اش دارم…وحید احمدی آرا ی دانشجو..بی دغدغه ی فردا وحتا امروز…وحیدٍ قرصی نان و قصری از روزنامه …
کنار او که می نشینم هر چه از سیاست و دولت و کشور بگوییم اما همچنان وحیدی می شوم که دوست دارد شعر بخواند و شاعر بماند…
دوست دارد بلند شود دستش را روی سینه اش بگذارد و ای ایران بخواند …و باران ببارد….
دوست دارد بی تردید از کنار آنچه به دید می آید و یا ناپدید می شود رد شود …
دوست دارد به کاغذهای سپید پناه ببرد و بی وقفه خود را جاری کند ، خط بزند ، لاک بگیرد ، یا بک اسپیس را بزند و از نو بنویسد…:
از نو برای ات می نویسم
سلام
حال همه ی ما خوب است ، اما تو
باور نکن

کنار استاد تاریخ آن روزها که می نشینم ساعت و زمان از یادم میرود از تاریخ  می گذرم و محو جغرافیایی دیگر می شوم.
دلم همیشه برای فیاض زاهدتنگ می شود مثل دلتنگی برای وحید آن روزها …

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود…

مطالب مرتبط

نظرات

  1. یه هفتاد و پنجی در دی ۴, ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۴ ب.ظ

    گر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
    کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
    دلم برای خودم تنگ می شود آری
    همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
    نشد جواب بگیرم سلام هایم را
    هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
    چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
    اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم”

اخبار