دی ۱۳, ۱۳۹۵

گفت و گوی منتشر نشده با زنده یاد «مرتضی احمدی»

androidonlinenewsimage

آدم های زیادی در دنیا نیستند که صفای وجود مرتضی احمدی را داشته باشند؛ آن هم در این روزهایی که آدم های باصفا تعدادشان کم است. نسل باسواد و باصفایی که مدتی است رو به انقراض رفته است. قطعا احمدی یکی از همان هایی بود که وقتی در جایی حاضر می شد، فضا را از آن خود می کرد. با آن انرژی و شور مثال زدنی که آدم را متعجب می کرد. آن هم در آن سن و سال.

شما چند وقت است که آدم هایی را که فقط و فقط شبیه خودشان باشند ندیده اید؟ آدم هایی که اصلی اند، آدم هایی که آدم را فقط یاد خودشان می اندازند؟ حتی وقتی نیستند و نمی شود صدایشان را شنید. همیشه یک فال پر و پیمان آن گوشه ذهن دارند که نمی گذارند از خاطره ها پاک شوند.

این گفت و گو- که نمی دانم آخرین گفت و گوی اوست یا یکی از آخرین هایشان- در یک عصر پاییزی در کافه ای زیر پل کریمخان زند انجام شد. وقتی او سرمست از انتشار آلبوم های «صدای طهرون قدیم» همچنان دلش خوش بود به آینده و با اشتیاق از کارهای آینده اش حرف می زد؛ از کتاب هایی که آماده کرده برای انتشار؛ از طرح هایی که دارد؛ و از قطعاتی که انتظار انتشارشان را می کشد.

این چند روز که برای پیاده کردن این گفت و گو بارها صدایش را شنیدم، دلم سخت برایش تنگ شد و دیدم واژه «مرحوم» واژه ای است سخت غریبه و نامرد برای پیشوند شدن نامش. آن روز خوب پاییزی مرتضی احمدی نازنین ما را مهمان خاطراتش کرد؛: مثل آب روان کوچه های شمرون، مثل هوای پاک طهرون قدیم، مثل برف های سرزنده و انبوه دربند. شما هم این کلمات را بخوانید مثل درخشش روز باصفای پاییزی. همین جا لازم است از یاری و لطف بابک چمن آرا تشکر کنم که همراهی اش باعث شد تا این گفت و گو انجام شود.

ظاهرا ماجرا این طور رقم می خورد که بابک چمن آرا صدای شما را که مثل همه ما سال ها با آن خاطره دارد بار دیگر می شنود، آثاری که البته ضبط حرفه ای نشده بودند و خانگی ضبط شده بودند؛ ترانه هایی که خیلی از ما آنها را به غلط از بر کرده بودیم و شاید فقط ترجیع بندشان درست تکرار می شد. به هر حال چمن آرا از طریق نوه شما- بهرنگ بقایی- بهتان نزدیک تر می شود و پیشنهاد ضبط قطعات را می دهد و آن قدر هر دوی شما برای این مسئله آماده بودید که چهار، پنج روز بعد اولین ضبط ها، آن هم در ابتدا تنها با هدف حفظ این مجموعه انجام می شود. ۱۰۶ قطعه ضبط کردید، ولی فقط ۱۲ قطعه در ابتدا مجوز گرفت.شما خودتان این قطعه را چگونه جمع آوری کردید؟ براساس کتاب هایی که جمع کردید یا آرشیو قدیمی که داشتید؟

کاملا درست است تا اینجای کار. داستان با یک گفت و گو شروع شد. آقای چمن آرا آمده بودند خانه ما عیددیدنی. بعد من پرسیدم: کار شما چیست؟ شما کی هستی؟ پسر چمن آرایی؟ گفت: بله. پسر محسن چمن آرا هستم. من استودیو دارم. من هم گفتم: من قطعه دارم. برویم بخوانیم. بعد او گفت: قدم تان روی چشم. همه اش همین جوری شد.

خیلی در و تخته به هم جور آمد. به همین سادگی خیلی راحت. من کاملا آماده بودم و حتی یک هیجان خیلی زیادی داشتیم. اولین آلبوم سال ۸۸ منتشر شد و از سال ۴۶ یعنی چیزی حدود ۴۲، ۴۳ سال بود که امکان انتشار این آلبوم و ضبط آن وجود داشت. من از قدیم آقایان احد و کریم چمن آرا را می شناسم، چون آقای کریم چمن آرا، عموی بابک جان، بنیان گذار بتهوون بود، ایشان بود که تقریبا موسیقی غربی را در این مملکت به خیلی ها شناساند و خیلی هم زحمتی کشید. از آنجا من با آنها نزدیک بودم، سلام و علیک داشتم، رفت و آمد داشتیم، البته نه خانوادگی.

یعنی شما به موسیقی کلاسیک علاقه مند بودید؟

نه، دوست داشتم که کسی در مملکت ما چنین کاری را انجام می دهد. در مملکت ما هیچ کس نمی دانست که بتهوون کیست. اما راجع به کتاب که فرمودید من بیش از ۴۰، ۴۵ سال است که دنبال این کتاب بودم. من همیشه به رفقای خودم فشار می آوردم و می گفتم که آنچه را که در سنیه تان هست، تجربه و هر چیزی که هست روی کاغذ بیاورید، حالا ممکن است چاپ نشود، درج نشود یا اجرا نشود ولی می ماند که متاسفانه همه دوستانم فوت کردند و من خودم به این فکر افتاده بودم. رفتم دنبال ترانه های بومی.

چون من به ترانه های بومی تهران خیلی علاقه داشتم و هنوز هم دارم. یک سری از ترانه ها را شنیده بودم، یک سری از آنها را ناقص حفظ کرده بودم. با خودم گفتم که بهترین راه این است که از همین جا حرکت کنم. با تمام هنرمندهای آن حوزه در آن زمان مصاحبه کردم، رفتم دنبال شان گشتم، پیر شده بودند، آدم های فقیری هم بودند، خیلی زحمت کشیدم، چند بار شهرستان رفتم و برگشتم تا آنجا که توانستم زحمت کشیدم، جمع کردم و فکر نمی کنم چیز دیگری باقی مانده باشد.

غیر از این ۱۰۶ترانه ای که ضبط کردید؟

بله غیر از اینها فکر نمی کنم، البته باز هم هست. یک سری قطعات دیگر هم هست. یک سری قطعا مناسبتی که بیشتر آهنگ های عروسی است.

از چه سالی این کار را شروع کردید؟

از سال ۴۶ به طور جدی دنبال این کار بودم.

دنبال خواندن این کارها هم بودید یا نه، فقط دنبال جمع آوری شان بودید؟

می دانستم که به این سادگی ها نمی شود این کارها را خواند. می دانستم در جوی که ما زندگی می کنیم نمی شود. این همه ترانه به وزارت ارشاد رفت و بار اول فقط ۱۲ آهنگ مجوز گرفت. من زمانی که این کتاب را نوشتم، هرکدام از این ترانه ها به یک مناسبتی به وجود آمده بود. آخر نمی شود یک ترانه ای را بی خود خواند.

می بینید که نکته ای در آن هست اما چه چیزی؟ مثلا «دندون دندونم کن، با دندون دون دونم کن»، یک دختری که در حصار پدرش گرفتار است با دیوارهای بلندی که آفتاب را نمی دیده و فقط در مطبخ بوده و زیر دیگ پلو را فوت می کرده، چه می دانسته «زیر درخت مرزه، دل آدم می لرزه» کدام دل، «همین لرزیدن دل، به یک دنیا می ارزه»، دلی نداشته که لرزه اش را هم حس کند. یا «زیر درخت» بیدم، هرگز تو را ندیدم» گفتن این شعر مناسبت داشته. یا همین «منو سر لج ننداز می رم زن می گیرم» خودش هم جواب خودش را می دهد، من که لیلی مجنون نمی شوم، بروم دنبال کار خودم.

زن گرفتن به این سادگی ها هم نیست. یا «هوو، هوو دارم هوو یار بی قرارم هوو» فراید هوو بوده. «یا آبجی خاله جون، جون خاله جون». شوهر دله این خانم می رفته جاهای دیگر و زن در حال دیوانه شدن بوده. همه اینها حساب و کتاب داشته. متاسفانه همه اینها را حذف کرده اند. هیچ کدام را اجازه ندادند.

چرا، هیچ دلیلی نیاورده اند؟

عیب بزرگی دارد. ما برگشتیم به صد سال قبل تر از خودمان. تا صد سال پیش زن حق نداشت بخواند، حق نداشت روی صحنه بازی کند. مردها جای شان بودند. مثلا در تعزیه ها حضرت زینب (س) را یک مرد بازی می کند. آن موقع ها این گونه بود که مردها می خواندند و زن حق نداشت بخواند. مطرب هایی بودند مثل علی قمی و اکبر حاج عابدی که خوش قیافه و زیبا بودند، لباس زنانه می پوشیدند، بزک می کردند و می خواندند، من باید بخوانم. اجازه نمی دهند صدای زن بلند شود.

اینها مشکلاتی است که الکی ما را گرفتار کرده است یا این که احمدی هرچه بخواهند مردم با آن می رقصند و شاد است. من که مردم را تحریک نمی کنم که برقصند. اینها ایرادهای کار من بوده از نظر آقایان. خب آقای چمن آرا آمدند و با روی خوش استقبال کردند.

الان طوری شده که انگار من و آقای چمن آرا سی سال است که با هم دوستیم، این قدر به هم نزدیک شده ایم. آقای چمن آرا قشنگ ترین اسم را روی این کار گذاشتند. اسم این کار را «صدای طهرون» گذاشتند. من وقتی این اسم را شنیدم لذت بردم، خودم خیلی فکر کرده بودم ولی به جایی نرسیده بودم. آقای چمن آرا خیلی راحت اسم آن را «صدای طهرون» گذاشت. حالا من نمی دانم که بالاخره می توانند این صدا را خاموش کنند یا نمی توانند خاموش کنند.

طبیعتا با این شور و اشتیاق شما نسبت به موسیقی، زمینه آن در خانواده تان وجود داشته. درست است؟

مادرم زنی مذهبی بود که صدای بسیار خوبی داشت. هر وقت که برای برادر کوچکم لالایی می خواند من به او نگاه می کردم و مجذوب صدای خوبش می شدم. کم کم شعرها را حفظ کردم و بعضی وقت ها لالایی ها را با هم می خواندیم. یواش یواش بچه های محل هم فهمیدند صدای من خوب است. دور هم جمع می شدیم و آواز می خواندیم. به صفحات مرحوم «جواد بدیع زاده» که ترانه های فکاهی می خواند هم علاقه خاصی داشتم و می شنیدم، حفظ می کردم و برای خودم با بچه های محل می خواندم.

خواندن برای من انگیزه شد و از خودم می پرسیدم «چرا نباید از صدایم استفاده کنم؟»

چه خوب که استفاده کردید. یک سری از کارها خیلی قبل از این که این آلبوم منتشر شود، بیرون درز کرده اند؟

از این مجموعه نیست. تقریبا می توانم بگویم که سال ۵۳، ۵۴ یا ۵۵ من سه، چهار تار از این کارها را در رادیو خواندم. آن موقع ها رسم بود. به طور کلی رسم بود. کار خلاف می کردند و آماده بودند، رادیو جک شان و نوارشان هم حاضر بد. تا یک نفر می خواند، جک می زدند و شروع به ضبط کردن می کردند و می فروختند. این مال آن زمان است.

البته من خودم چهار یا پنج تا ضبط کردم. رفتم مطرب ها را از خیابان سیروس جمع کردم. ولی متاسفانه الان آن هنرمندان نیستند. البته کارشان خیلی خوب بود. هیچ نوازنده ای نمی تواند آنها را بزند. واقعا نمی تواند بزند. شاید یکی از مشکلات ما برای تنظیم آلبوم های «صدای طهرون» هم همین بود. من می دانم که این آلبوم نباید فقط با یک تنبک اجرا شود ولی هم محدودیت نوازنده و هم محدودیت زمان به ما اجازه نداد.

دایره زنگی هم کنارش هست…

یک جاهایی زنگوله، دایره یا کُر هم هست ولی به هر حال از سازهای تهران قره نی است که باید در یک سری قطعات باشد، خود دایره هست و بعضی جاها کمانچه کش باید باشد تا کمانچه مطربی را بزند و هیچ کس نمی تواند بزند، نداریم یا حداقل ما نتوانستیم پیدا کنیم. ولی به هر حال هدف اولیه مان که ضبط و نگهداری این آثار بود، خوشحالم که به آن دست یافتیم و حتما ما می توانیم در روزها و ماه های آینده تنظیماتی دیگر از آن داشته باشیم. واقعا با استقبال و انعکاسی از آلبوم «صدای طهرون» شد ما توانستیم مجوز آلبوم های بعدی را بگیریم.

اصلا برنامه شما این بود که یک مجموعه منتشر کنید. درست است؟

طراحی آلبوم آقای چمن آرا سه تا سی دی بود. من مطمئن بودم که از آن صد و چند تا هیچی هیچی نباشد می توانیم ۴۵ تا را در ابتدا مجوز بگیریم. برای این که بابک تمام تجربه سانسوری ارشادش را گذاشته بود.. ممیزی، کارشناسی و شعر و با خودم گفتم که اینها که مجوز نمی گیرند نگه می دارم و اینها مجوز خواهدگرفت ولی واقعا نشد.

آمار فروش آلبوم ها هم بالا بود.

آمار دقیق ندارم ولی فکر می کنم جزو پرفروش ترین ها بوده. من یک گله ای دارم. گله این این است که این قدر وزارت ارشاد راجع به هنرهای آیینی و سنتی داردار می کند، آیا این جزو هنرهای آیینی و سنتی هست یا نیست؟ اگر هست چرا جلوی آن را می گیرند؟ چرا مجوز نمی دهند؟ اینها متعلق به مردم کوچه و بازار است. نویسنده آنها معلوم نیست، یک نفر نویسنده آنها را پیدا کردم که حسین مجرد بود و خدا رحمتش کند. تازه حالا من نمی دانم کدام یکی از اینها را حسین مجرد گفته. چون خودم می شنیدم. همه اینها خلاقیت عجیب و غریبی داشتند.

هنرهای روحوضی مان مرد و از بین رفت. آیا درست است که پس مانده های آن هم از بین برود؟ حالا چمن آرا همت کرده، روی این کار سرمایه گذاری کرده، وقت گذاشته، به جای این که حمایت شود هیچ خبری نیست. آخر چرا؟ من برای چی زحمت کشیدم؟ ایشان چرا این کار را شروع کرده؟

همه اینها حرف است. همه چی دنیا اینها را از خدا می خواهند. مگر من همه اینها را از رادیو دارم. یک روز من در رادیو گفتم که این ضرب را با ارکستر کامل رادیو بخوانید و ببینید چقدر قشنگ می شود. ولی ایشان یک ضرب است که مجبور است دلنگ دلنگ کند. ایشان دستش اگر باز باشد می گردد و پیدا می کند. البته اکثرا نوازنده ها فوت کرده اند و دیگر نیستند. وقتی در استودیو ضبط می کردیم باور کنید وقتی می گفتیم بزنید انگار همه با هم تمرین داشتند، کمانچه تمرین داشت، قره نی تمرین داشت و… همه تمرین داشتند. الان چندتایی هستند. البته نسل بعد از آنها هستند اما اگر نسل آنها هم از بین برود دیگر چنین کسانی را نداریم.

آنها الان کجا هستند؟

الان همچنان در تهران هستند.

یعنی همچنان دوره گرد هستند؟

بله. باید این جوری باشند تا این جوری بار بیایند. این نوازنده را نمی شود آکادمیک تربیت کرد. من به نوه ام گفتم زمانی که تو توانستی مثل یک نوازنده تار روحوضی بزنی آن وقت نوازنده هستی. یک دعوتی داشتیم که در آنجا استاد ضرب، عبدالله ایرلو هم بود. ایشان یکی از استادهای ضرب است که هیچ کس اسمش را نگفته اما من در اینجا می گویم که تمام برنامه های گل ها و برگ سبز از طرف او بود. من را دعوت کرد. فقط تار می زد. باور کنید سه، چهار ساعت تار زد و تار زدن او جمعیت را گرفته بود. همین طور می زد.

خب بگذارید دست شان باز شود طوری ضبط شود که در سطح جهان مطرح شود. حیف است. الان اگر همین کارهای من را ارکستر کامل باشد مشتری شان هم بیشتر می شود، چه ایرانی و چه خارجی. یک تئاتر روحوضی توسط سعدی افشار به فرانسه برده شد. سعدی افشار سواد ندارد، چه برسد به این که زبان انگلیسی و فرانسه بداند. اما نگاه کنید ببینید مطبوعات هنری فرانسه راجع به این تئاتر چه نوشتند؟

نوشتند این مکتب تا به حال کجا بوده است؟ این چه مکتبی است که ناشناخته مانده است؟ از خودش بپرسید ببینید چه چیزهایی راجع به او گفتند؟ نگاهی به مطبوعات هنری فرانسه بیندازید، یک سیه چرده که لباس خودش را هم تنش کرده بود کلی راجع به او بحث کردند. ما همه چیز داریم و متاسفانه هیچ چیز نداریم. این که شما گفتید فلان قطعه با وجود این که مضمونش تلخ است، حالا به نظر این گونه می رسد، ولی خیلی ریتمیک است. الان همه شادند از انتشار این آلبوم ها چون شادی با خودشان آورده اند. این یعنی نیاز به آهنگ، فیلم و همه چیز شاد هم هست. یعنی یک بخش این ماجرا به هر حال این موسیقی ارزشمند است، این موسیقی تارخ ماست، این موسیقی فرهنگ ماست.

یک بحثی که مطرح می شود راجع به اصالت این آثار است. یعنی به چند سال قبل بر می گردند آقای احمدی؟

تا آنجا که من تحقیق کردم ضربی خوانی خیلی ساده و خشک و بی روح بوده. از زمان قاجار این یک حرکتی داشته و متاسفانه گذشتگان ما چیزی برای ما نگذاشته اند که دست مان پر باشد. ما نمی توانیم به هیچ چیزی استناد کنیم. خیلی چیزها برایمان مستند نیست. ما هم که بمیریم نسل بعد ما را نفرین می کند که برای آنها چیزی نگذاشتیم.

از سال ۱۳۰۰ یک خرده وضع هنرهای روحوضی توسط آقای باشی برنامه ریزی شد. سابقا کارهای روحوضی در حجره ها و جاهای سربسته بود، آقای باشی تخت حوض را درست کرد که حوض وسط بود و مردم دور می نشستند. همه به آن می رسیدند، نگهداری لباس ها را نظم داد و هنرپیشه ها مشاغل شان معلوم شد. گرجی پوش، سیاه پوش و شاه پوش درست کردند. یواش یواش شروع شد و بهتر شد رقاصه هایی که کار می کردند روی صحنه ها با این ترتیب می رقصیدند البته همان مردها.

من بسیار به اینها علاقه مند بودم. آن موقع ۱۰، ۱۲ سالم بود. اولین بار در محل مان عروسی بود، چون پدرم ریش سفید محل بود دعوتش می کردند می رفتیم. اما اگر در محله ها و کوچه های دیگر بود پشت بام به پشت بام می رفتم و تا سه، چهار صبح می نشستم و به اینها گوش می کردم. آن موقع ها که ساختمان های چندطبقه نبود، یک طبقه بود و همه خانه ها هم به هم راه داشت.

وقتی که در سال ۱۳۲۲ وارد تئاتر این مملکت شدم و با پیش پرده خوانی آغاز کردم چون صدایم خوب بود پیش پرده می خواندم، این موضوع از ذهن من بیرون نرفت و در فکرم بود که این کار را بکنم و بالاخره من آن قدر در مورد این کار فکر کردم که سال ۴۳ یا ۴۴ بود که یک کم آواز به این اضافه کردم. از زمانی که آواز را اضافه کردم مورد توجه مردم قرار گرفت.

اولین بار در تئاتر این کار را کردم. معذرت می خواهم، سال ۳۸ این کار را کردم و اولین بار هم در رادیو سال ۴۰، ۴۲ این ضربی را خواندم که مورد توجه قرار گرفت. استقبال این طور بود که مردم آن موقع مرتب تلفن می کردند یا نامه می دادند. این دیگر بیشتر در وجود من رشد کرد که رفتم دنبالش و توانستم این کار را انجام دهم.

در صحبت های شما دو مسئله وجوددارد. یک بخش که به موسیقی تهران بر می گردد و شما می گویید موسیقی تهران و یک بخشی به موسیقی روحوضی بر می گردد. آیا اینها مرز مشخصی دارند یا جدا از هم هستند؟ یا این که موسیقی اصیل تهران به همین معطوف می شود؟

موسیقی اصیل تهران که شروع شد کوچه باغی بود. البته کوچه باغی نبود، من با تحقیقات زیادی که کردم از زمان قاجار به این طرف، اول موسیقی لشی بود، بعد می شود لاتی، بعد باباشملی و می رسد تا تقریبا ۱۳۰۸ اشرف الدین حسینی صابر نسیم شمال به این فکر می رود که این چه اسم هایی است که گذاشته اند. مردم استقبال نمی کردند.

مردم سنتی ایر ان، اسم های لشی و لاتی را قبول نمی کردند، رشدی نکرد. او هم این فکر را کرد ولی متاسفانه عمرش کافی نبود که این کار را کند. سال ۱۳۱۶ عده ای دور هم جمع شدند، احمدالملک صبا، ذکاءالملک فروغی، مرتضی خان نی داوود، آقای موسی خان معروفی که دور هم جمع شدند و راجع به آ ن فکر کردند و آخر سر به این نتیجه رسیدند که یک گوشه از موسیقی ملی ماست.

ما بیات شیراز داریم، بیات اصفهان داریم، بیات ترک داریم، بیات تهران نداریم، این را گذاشتند به نام بیات تهران ولی هنوز که هنوز است مردم می گویند کوچه باغی و غزل. ریشه هنرهای روحوضی ما از اینجا شروع می شود. کار ریتمیک مال تهران است. تمام آوازهای قدیمی یک پیش درآمد دارد. یک چهار مضراب دارد که ضربی است. همه اینها جزو هنرهای بومی تهران شناخته شد. چه ضربی خوانی و چه کوچه باغی اش. که آخرین غزل خوان هم الان آقای ایرج خواجه نوری است.

من سال ۱۳۲۴ اولین بار این کوچه باغی را بعد از سال ها در تئاتر خواندم که خ۰یلی مورد استقبال قرار گرفت. بعد از آن شخصی بود به نام ابراهیم غزل خوان که حتما نامش را شنیده اید، جوانی شاهکار بود که یک سبکی داشت. رضا کوره که سبک دوم را داشت. از زمانی که من کوچه باغی خواندم آن قدر مورد استقبال مردم قرار گرفت که خانم دلکش، آقای ایرج و خانم پروین هم کوچه باغی خواندند، تا این حد رشد کرد.

مثل چه کارهایی؟ شاخص هایش کدام بودند؟

یک نوع آواز است، یک نوع آواز در دستگاه بیات تهران. در کاست ها هم که نگاه کنید تصنیف ها اسم دارد، منتها آوازها را می زنند ساز و آواز یا آواز بیات ترک. در بروشور سی دی ها هم آواز اسم ندارد.

گفتم شاید بعضی هایش خیلی معروف شده بوده.

نه همین است. وزن خاصی ندارد، از اشعار شعرای مختلف. شعرهای خوب می خوانند. من خودم آخرین کوچه باغی که خواندم همراه با تار مهدی تاکستانی، یکی از کارهایی بود که من خیلی دوست دارم و بهترین کاری بود که برای کوچه باغی کردم. الان در خانه هم گاهی اوقات گوش می کنم. خیلی مورد توجه مردم تهران است و علاقه شدیدی به آن دارند. اما متاسفانه دو چیز را خیلی سخت گرفتند، یکی کوچه باغی بود و یکی خراباتی. خراباتی به طور کلی از بین رفت. ضربی خوانی هم یکی اش از بین رفته و آن هم بحر طویل خوانی است که خواندنش کار هر کسی نیست، خیلی سخت است. من خیلی خواندم، البته آن موقع جوان بودم نفس داشتم.

در همان فیلم های قدیمی همان روز پخش شد.

خواننده باید نفس داشته باشد که خود من هم الان نفسم به اندازه جوانی ام نیست.

این کارهایی که الان منتشر شده بیشتر کارهای روحوضی است؟

بله.

یعنی الان آنچه که از موسیقی اصیل تهران باقی مانده است موسیقی روحوضی است؟

فعلا بله همین است. چیز دیگری نداریم.

آقای احمدی، خودتان می دانید که یک سری خواننده های دیگر هم همین کارها را خوانده اند ولی لحن شما خیلی با لحن آنها فرق دارد. فردی مثل جلال همتی هم این کارها را خوانده است، واقعا نیست و صدا و بساطی که دور و برش چیده تا کاری که شما کردید زمین تا آسمان فرق دارد. من می خواهم بدانم که شما چگونه به لحن شخصی مرتضی احمدی رسیدید؟ به خاطر اینکه آهنگ که همان آهنگ است، حمومی که همان حمومی است.

یاد جلال همتی هم به خیر. چند تا ترانه من به او دادم که خواند، مثلا «نمی گی چرا، نمی کنی چرا» و اگر الان زنده بود تمام کتاب های من را در آمریکا می خواند من بارها و بارها در مصاحبه هایم چه در مطبوعات و چه در تلویزیون صحبت کرده ام، کسانی می توانند مثل من اجرا کنند که در گذشته نه الان مثل من در جنوب تهران به دنیا آمده باشند، بین آن مردم و با آن مردم بزرگ شده باشند. غیر از این ممکن نیست کسی بتواند چنین کاری را بکند.

باید در خاک و خل های تهران رشد کرده باشند. باید زبان تهرانی را بدانند، متاسفانه زبان تهرانی نمی دانند. کتاب فرهنگ لغات تهران را هم که من نوشتم توقیف شد. آن را هم وزارت ارشاد اجازه داد، منتشر شد و بعد توقیف شد و من هنوز در حال نوشتن جلد دوم آن هستم. خیلی عجیب است واقعا. فرهنگ لغات که جنبه سیاسی ندارد.

من در آن شرایط بزرگ شده بودم. از ۱۲، ۱۳ سالگی دنبال هنرهای تخت حوضی بودم، می دیدم لذت می بردم. زبان من این بوده، بیان من این بوده، حالات صدای من این بوده. من یادم می اید به خاطر یک کوچه باغی ذات الریه گرفتم. ۲۲، ۲۳ سالم بود، زمستان سختی بود و زیر کرسی خوابیده بودم. بلد شدم، عذرخواهی می کنم، یادم نیست می خواستم دست شویی بروم یا آب بخورم. از کوچه صدای کوچه باغی را شنیدم. سبک بسیار خوبی بود، سبک همان ابراهیم غزل خوان بود. من پالتویم را روی دوشم انداختم و در حالی که یک پیژامه نازک تنم بود دنبال این رفتم. تا خانی آباد دنبالش رفتم و در راه با او تمرین می کردم که بعد ذات الریه شدم. چون من در آن شرایط و با آن فرهنگ بزرگ شدم خواه ناخواه حالات صدای من همین است.

من می دانم چرا سی سال است رادیو دنبال من است. برای این که صدای تهران ندارند، در رادیو صدای تهران ندارند. صدای بچه تهران ندارند. اینطوری بود که عین خود بچه های تهران صدای خودم بود، حالات خودم بو، مال خود شهرمان و زادگاه مان بود.

بر می گردیم به آن صحبتی که ابتدا مطرح شد راجع به شادی. اینکه وضعیت فعلا همین است و باید پذیرفت؛ یعنی الان اوضاع همین است، مجوز گرفتن همین است، حداقل پنج، شش سال آینده را بگوییم. می خواهم بدانم در این شرایط فکر می کنید که باید برای شادی در موسیقی چه کار کرد؟ واقعا چطور می شود هم مبتذل نبود، هم اصیل بود، هم شاد شد؟

کاری که آقای چمن آرا می کند چیست؟ تلقین شادی به مردم. برای ایشان هم فرقی نمی کند چه کسی باشد، بچه کوچک، پیرمرد و پیرزن… این آثار مردم را به یک گوشه ای از زمان تهران می برد. این نیست که بگوییم فلانی سرمایه گذاری کرده است. هدفش چه بوده که سرمایه گذاری کرده ؟ این بوده که فقط پول گیرش بیاید؟

امکان دارد پول هم گیرش نیاید ولی این آثار تو را به محله ها می برد. خود من بشخصه الان نزدیک هفتاد سال در این شهر هستم، افتخار می کنم هیچ وقت کاری نکردم که کسی اشکش دربیاید. همیشه شادی بوده است. ممکن است خودم خیلی ناراحتی ها داشته باشم که داشتم ولی کسی نفهمیده است. سعی کردم مردم شاد باشند. چه چیزی از این بهتر است.

خیلی هم سخت است. از زمانی که این آلبوم منتشر شده من با همه فامیل تک تک یک بار این آلبوم را گوش کرم ولی واقعا به این نتیجه رسیده ام که خیلی سخت است که آدم شاد بخواند اما مبتذل نخواند آقای احمدی.

فکر نمی کنم کار سختی باشد می دانید چرا؟ چند روز پیش به من گفتند که دختر خواهرت در بیمارستان است و عمل کرده و مشکوک به سرطان است. رفتم ملاقاتش و به او گفتم: دایی جان قرار نبود از این کارها بکنی، چی شد؟ دیگه نبینم از این غلط ها بکنی! یک دفعه خنده اش گرفت. روی تخت بیمارستان بود و تازه شش، هفت ساعت بود از اتاق عمل درآمده بود. شروع کرد به خندیدن. غم آوردن برای بقیه کار مشکلی است وگرنه شادکردن بقیه که کار سختی نیست.

می خواهم بگویم مردم ایران خیلی دیر می خندند.

مردم ایران سخت می پسندند ولی فیلم های طنز زیاد درست می کنند. شما خودتان دیده اید. آیا مردم این فیلم ها را پذیرفته اند؟

خیلی دیر می پسندند. همه چیز خیلی دیر و خیلی سخت است.

تازه یک هنرمند را هم مردم سخت انتخاب می کنند. خیلی سخت انتخاب می کنند و وقتی که انتخاب کردند مراقبش هستند. کوچک ترین حرکت خلافی که بکند او را کنار می گذارند. به این سادگی ها نیست. تمام ملت ایران اهل جوک هستند. شیرین ترین جوک دنیا در ایران است. من در آبادان و خوزستان بودم. سفارت فرهنگی انگلستان در خرمشهر بود، ما را از طرف راه آهن به آنجا دعوت کردند و رفتیم.

یک آقایی به نام مهران آنجا بود، مرد خیلی باسوادی بود، یک مطلبی را انگلیسی می خواند و مردم هرهر می خندیدند، مثلا می گفت یاور چتر دستش بود خورد زمین و جمعیت همچنان می خندیدند. من هم انگلیسی ام خیلی خوب بود. دو تا جوک که تعریف کردم نزدیک بود همه شان از صندلی زمین بیفتند. این ملت را سخت می شود خنداند. مگر می شود به سادگی خنداندشان. و ضمنا یک اسلحه است برای مبارزه.

موسیقی روحوضی مثل سبک های غربی خیلی پیشرو بوده. مثلا یکی از همین کارها «قورباغه» هیچ معنی ندارد. نه تنها خود مصرع بی مفهوم است بلکه مصرف بعدی هیچ ربطی به این مصرع ندارد.

مردم عاشق این بودند. یک چیزی در شعرهای قدیمی داریم به نام «شرو ور». اسم این «شر و ور» است که مردم دوست داشتند. «قورباغه پسرعموی فیله، این ریش برادر سبیله». خب باشد. این ریش برادر سبیل است. «البته هونگ دسته داره، مسجد شاه گلدسته داره». مردم عاشق این چیزها بودند.

یک چیزی را ساده بگویم ملت ایران همیشه در اسارت حکومت هایش بوده، زیر شکنجه و زجر بوده، هر وسیله ای را برای تفریح خودش می پذیرد و اجرا می کند، یکی از این چیزها همین بوده. طرف پول ندارد، بچه مریض دارد، غم و غصه دارد، فقیر است ولی دوست دارد از این چیزها به او بدهند تا به قول خودش دلش باز شود و از غم بیرون بیاید. آن قدر هم مورد علاقه مردم بوده که هر شب در روحوضی باید اینها خوانده می شد. موضوع این است که در همه اینها بحث وجود دارد.

جمع خوانی خیلی کمک می کند، یعنی باعث می شود که مجلس گرم تر شود.

بله.

شما هیچ وقت اینها را خارج از ایران اجرا نکردید؟ برای اولین بار است که اجرا می کنید؟

نه اجرا نکردم، اولین بار است.

چرا؟ یعنی هیچ وقت پیشنهادش نشده؟

مثلا آمریکا از خدا می خواهد و بارها حتی از تلویزیون آمریکا تلفن کرده اند. من اگر می رفتم اجرا می کردم مردم خیلی از این کار خوش شان نمی آمد. در آن صورت یک دشمن دیگر هم برای این کار پیدا می شد. خود حکومت می آمد وسط و می گفت این نوکر صهیونیست ها است. چه می توانستم بگویم.

من فقط خودم این قطعات را خوانده ام. هیچ کس دیگر نخوانده. فکر نمی کنم کسی بتواند بخواند. گفتم که صدا باید حتما اصالت خودش را داشته باشد. ببینید هیچوقت شجریان کردی نمی خواند، شهرام ناظری هم گیلکی نمی خواند. حتی یک کردی که خانه اش اینجاست و بچه اش اینجا بزرگ شده، بچه اش نمی تواند آن کردی را درست بخواند. می خواند اما یک چیز دیگر می خواند، این نمی شود.

به نظر کار آسانی می آید آقای احمدی ولی باطنش این گونه نیست. یعنی به نظر می آید که هرکسی می تواند بخواند ولی واقعیت چیز دیگری است.

هر کسی می تواند زمزمه کند و حفظ کند.

من چندین و چند بار این آلبوم را گوش داده ام و بارها شده که دیده ام بقیه هم با این کار دَم گرفته اند. ولی به نظر می رسد که سختی های خودش را دارد.

یک نفر این کارها را خوانده و من ای کاش می توانستم شبیه او بخوانم. خدا رحمتش کند.

کی؟

شوهرخاله مجید محسنی هنرپیشه که فوت کرد. مجید محسنی هم دوره جعفر والی. فکر کنم ۱۰، ۱۵ سال است که فوت کرده اند.

بعد از انقلاب دیگر کار نکرده بودند؟

نه، چون وکیل دربار شده بود اموالش را مصادره کردند و بیکار بود. من این مرد را زیاد نمی شناختم و متاسفانه زمانی او را شناختم که انقلاب بود. یک روز میهمان مجید محسنی بود. او هم آنجا بود. آقای مجید محسنی او را به من معرفی کرد و او یکهو شروع کرد به خواندن. شنیده بود که در حال جمع آوری این ترانه ها هستم. یک ساعت خواند و با صدای بسیار بسیار اصیل و شعرهای خیلی خوب. فقط شانسی که آوردیم این بود که مجید محسنی نوار گذاشته بود و این صدا را ضبط کردیم. سکته کرد و فوت کرد. اگر بود من خیلی چیزهای دیگر می توانستم پیدا کنم. صدایش خیلی اصیل بود، طوری بود که من لذت بردم.

یک آقای دیگری هم بود. می توانم بگویم چهل سال پیش، بچه اش را به خانه من آورد. خیابان خواجه عبدالله انصاری بودم. گفت بچه من ضربی می خواند، شما را دعوت کردیم یک ناهار با ما بخورید. یک سپر تقریبا ۱۳، ۱۴ ساله خیلی باتریبت و خوشگل بود. پدرش هم همین طور، تحصیل کرده فرانسه بود. رفتیم ناهار خوردیم. از این چیزها زیاد دیده بودیم، مثلا مادری می گوید بچه ام قشنگ می خواند و… گفتم می خواهی بخوانی خب بخوان. شروع کرد ضربی خواندن. به او گفتم چند بار تکرار کن.

در رادیو همیشه می گفتم که اگر کسی را سراغ دارید به ما معرفی کنید که اگر مُردم کسی جایم را بگیرد. این پسر را بردم رادیو. همه به این بچه حمله کردند و گفتند یکی را مثل تو داریم در رادیو که بهترین است و این پسر را می خواهیم چه کار کنیم. به پدر این بچه برخورد و بچه را با خودش برد. زنگ زد و گفت که بچه من اینجا نمی ماند و باید برود آمریکا تحصیل کند.

من تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که عذرخواهی کنم و خیلی ناراحت شدم. اتفاقا این پسربچه رفت و تا ۱۶، ۱۷ سال پیش هم من از او خبر داشتم و در آمریکا در شرایط خیلی بالا جراح مغز و اعصاب شده. ۱۶، ۱۷ سال پیش یکهو ارتباط قطع شد. البته کار خوبی کرد که رفت و مثل ما نماند. از خدا می خواهم یک نفر پیدا شود و بتواند این طوری بخواند.

نوه شما فقط روی نوازندگی اش کار می کند؟ یعنی روحوضی کار می کند؟

نه روحوضی کار نمی کند.

آکادمیک و جدی کار می کند و در کنارش روحوضی کار می کند؟

بله. فقط من چون پیش پرده ها را جمع آوری کردم از او کمک خواستم. تقریبا ۱۰۶ پیش پرده است. پیش پرده ها را یکی، دو نفر این کار را کرده اند ولی همه را نکرده اند. بدون این که بدانم آهنگساز کی بوده، خواننده کی بوده، آنها را جمع آوری کردم. ۱۰۶ ترانه است. فقط منتظرم که بهرنگ آهنگ هایی را که بخواهم نت کند. ملودی ها باید نت شود. می دهم به ققنوس که می دانم به وزارت ارشاد نمی فرستد، نباید هم بفرستد، برای این که خیلی سیاسی است. تا ۲۸ مرداد است و از ۲۸ مرداد به بعد اصلا نداریم و نبوده، جلویش را گرفتند.

من را همایشی دعوت کردند با عنوان خدمتگزاران آستان قدس رضوی در تهران. اول ماندم که اگر بر ای آستان قدس رضوی است اینجا در تهران چرا برگزار می شود؟ همان جا بگیرند و همان جا تجلیل کنند. رفتیم و نشستیم. برنامه تمام شد و سخنرانی هم انجام شد. دوازده نفر درگیر، شما خیال می کنید چه گفتند؟ آقای فلانی کارشناس ارشد نهج البلاغه. کارشناس در کلمات قصار حضرت علی (ع). ما الان گرفتار اینها هستیم. شوخی نیست به کسی کارشناسی ارشد دادن در نهج البلاغه. چه کاری می خواهند انجام دهند با کارشناسی شان؟

متاسفانه همان طور که گفته اند؟ کسی سر جای خودش نیست. تلویزیون را روشن می کنید و می بینید که آقای سعیدلو نشسته و بازوبند پهلوانی را به دست آقای احمدی نژاد می بندد. پهلوانانی مثل بلورفروشان، حبیب، میرقوامی، زندی و… داشتیم. اینها همه قدرهای کشتی سنتی در سطح ایران بودند و بازوبند پهلوانی گرفتند. آقای زندی الان زنده است، اگر او را کنار آقای احمدی نژاد بگذارید نصف تنه زندی به اندازه احمدی نژاد است. یا می ایستند و به دروازه خالی شوت می کنند. فیلم می گیرند و پخش می کنند. آخر این کارها برای چیست؟

ضبط این کارها چند روز طول کشید؟

خیلی دلی بود. شاید یک سال طول کشید. البته وقفه می افتاد. دقیقا از اردیبهشت ۸۸ شروع کردیم. کسی هم باور نمی کرد واقعا. چمن آرا سرمایه گذاری کرد و هیچ کس این وسط یک قران پول نگرفت.

درواقع ایشان هم سرمایه گذاری نکردند؟

چرا، هزینه استودیو با ایشان بود ولی هیچ کدام از صدابردار گرفته تا نوازنده هیچ کدام یک قرون پول نگرفتند. همه عاشقانه کارکردند و می خواستند که این آثار را در اختیار مردم بگذارند.

واقعا کار بسیار ارزشمندی است و امیدوارم بشود بقیه آن را هم منتشر کرد.

در هر صورت ایشان به من راه دادند و من آن کاری را که می خواستم کردم.

از ابتدا با ساز قطعات را ضبط کردید؟

در همه قطعات فقط صدای من ضبط شد یعنی تنبک که ریتم را نگه داشته و همراه بوده در ضبط اصلی بیرون استودیو روی صدا نشسته. من صدای تنبک و تمپو را می شنیدم. الان صدای خای من هم موجود است. این که الان می شنوید بعدا رویش ضبط اجرا شده. هر جلسه به طور متوسط سه یا چهار تا قطعه ضبط کردیم. هر کدام را هم مثلا سه تیک یا چهار تیک گرفتیم و تنها باری که تکرار کردیم زمانی بود که جلسه هفتم و هشتم و نهم را ضبط کرده بودیم. بعد که جلوتر رفتیم متوجه شدیم که شاید جنس صدا یک مقدار عوض شده، شاید خرده به پاییز و زمستان، یک کم سرماخوردگی یا چنین چیزی بود. تنها دفعه ای که تکرار کردیم همان بود وگرنه با وجود این که کاغذ جلویم بود همه را از حفظ می خواندم.

مشخص است که کاملا بداهه است. شما اینها را همیشه می خواندید که یادتان نرود؟

هر وقت به خانه می رسیدم دفترچه ام را باز می کردم و با خودم زمزمه می کردم. یک چیز طبیعی است. مخصوصا سن که بالا می رود. مثلا شجریان روز به روز صدایش بهتر می شود، چون می خواند و تارهای صوتی اش ورزیده می شود. ولی اگر در سن و سال بالا صدا را رها کنید زود از بین می رود. حالا چرا شما تعجب می کنید؟ این تعجب هم یکی از کارهایی است که ما در جمهوری اسلامی نوبرش را دیده ایم. فلان مجری ورزشی را در تلویزیون نگاه می کنید ماشاءالله ۱۵۰ کیلو وزن دارد. مثلا شفیعی را نگاه کنید روز به روز وزنش بیشتر می شود.

برترین ها

مطالب مرتبط

نظرات

بدون نظر

اخبار